حكيم زجاجى
898
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دو داد سلطان دين جاى خويش * نهاد از بر آسمان پاى خويش سليمان چو داو [ و ] د بربست رخت * به سر تاج بنهاد و بر شد به تخت قتلمش چو سلطان برفت از جهان * سپه كرد و شد آشكار از نهان برآورد آن ترك بدمهر دست * به آزار سلطان ميان را ببست بنشنيد گفتار روشندلان * بشد با سپه پيش البارسلان سر تاجدارى بدش در دماغ * بر مشعله نور ندهد چراغ چو شد گرم آن آتش كارزار * قتلمش بشد با سوارى هزار همىتاخت مانند آذرگشسب * بزد تازيانه به تندى بر اسب ز ناگاه اسبش درآمد به سر * قتلمش بيفتاد و شد پى سپر بزد بر سر سنگ سر نازنين * فرورفت با مغز ، خون بر زمين چو افتاد بر خاك مغزش ز سنگ * ز خون خاك بر راه شد لالهرنگ چه پويى پى پادشاهى و ناز * كز اينسان اجل مىرود پيشباز پس از شه فروشد ابو نصر نيز * ستد ز او سليمان همه مال و چيز ز ناگاه در مرورودش بكشت * از آن پس كه شد روزگارش درشت به قولى دگر خايهاش بركشيد * كسى در جهان ز او نشانى نديد چو افزون شد از چارصد شصت و هفت * از اين مسكن ريو قائم برفت در اينگه كه مىشد وزيرش نبود * به رفتن كسى دستگيرش نبود ابو نصر عبد الملك زادسرو * ز ناگاه شد كشته در حصن مرو بساسيرى آنگه كه سرگشته بود * وزيران قائم همه كشته بود به مرو او اگر چند بسيار زيست * به گيتى ز مرگ ايمن اى دوست كيست نبودش پسر چون فرورفت مير * نبيره بد او را يكى شيرگير مدت خلافت مقتدى بيست سال و پنج ماه ورا مقتدى نام كرده نيا * نبودش بدل تنبل و كيميا فروزنده بر چرخ شاهى چو تير * كمانكش جوانى به بالاى شير در آن روز كاو شد امام جهان * به دست وى آمد زمام مهان